|
یه طرفه...
یکشنبه هفتم مهر 1387 دلش براش تنگ شده بود اما چیزی به من نمی گفت...اما من فهمیده بودم...من فهمیده بودم که براشم گریه کرده.... هنوز چشمای سبزش به سرخی میزد....وقتی درباره اش حرف می زد، یه بغض ته گلوش حرف زدن رو براش سخت می کرد...انقدر سخت که بعضی وقت ها نمی تونست حرفشو ادامه بده..... از وقتی ترکش کرده بود هیچی ازش نمونده بود جز یک دل خرد شده و چشمای سبزی که شب ها با قطرات اشک جشن غم می گرفتند..... روز رفتنش فقط بهش گفت خداحافظ و رفت...خودش رفت.... می دونست اون با او خوشبخت نیست و دوسشم نداره.....عشق اون یه عشق یه طرفه ی پوچ بود.... امروز سالگرد دوستیشون بود....لباس مشکی پوشیده بود...دلیلشو که پرسیدم گفت: چون عشق من زنده به گور شد........ وقتی این حرف و زد اشکاش روی صورت قشنگش روان شد....چکه چکه می چکید.... برای اینکه راحت باشه، تنهاش گذاشتم.... وقتی به روزگارش فکر می کردم هیچ چیزی از من باقی نمی موند چه برسه به اون که..... اشک از صورت خودم سرازیر شد...... نمی دونستم باید بهش چی بگم....صدای سکوتش برای من از همه چیز بدتر بود....سعی کردم با حرفام به گریه بندازمش اما حالا دیگه سکوت بود...... فقط سکوت...............
دوست من_5
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
تو راه به همه چیز فکر می کردم اما تمرکز نداشتم.نمیدونستم دارم چی کار می کنم و می خوام چی کار کنم!!! هنوز سنگینی عرشیا رو روی کمرم احساس می کردم.انگار هنوز روی دوشم بود.دیر وقت رسیدم خونه.خسته بودم.خبری از عادت نبود...منم خسته و کلافه بودم و حال و حوصله نداشتم.رفتم که بخوابم اما خواب به چشمام نمی یومد.به خودم فکر می کردم...به اینکه چقدر تنهام....چقدر بد بختم....چقدر بی کسم....هیچ کس نفهمید که من چی میگم.هیچ کی از توی چشمام درد و نفهمید.زندگی برای من این بوده.کی می تونست من و درک کنه؟ کی شبا تنها خوابیده....کی حتی صدای مادرشو نشنیده؟؟چقدر کی؟!!!!!اما همش من بودم...من بودم که شبا از تنهایی خوابم نمی برد...من بودم که تنها عکس از مادرم دارم...من بودم که از بی کسی همدم تنهایی شدم...من بودم که دل شکست اما لبخند زدم...من بودم که شب ها با صدایی آروم گریه می کردم...آره..من بودم........... نمی تونستم بخوابم....نگران حال عرشیا بودم....دلم واسش تنگ شده بود.... آخ عرشیا کجایی؟؟کجایی ببینی که چقدر تنهام...کجایی ببینی که گریه امونم نمیده.... عرشیا خیلی دلم واست تنگ شده...واسه صدات....واسه چشات..می دونم دوسم نداری اشکالی نداره عزیزم من عادت دارم.عرشیا کاش پیشم بودی و می دیدی...می دیدی که .............. تصمیم میگیرم برم پیشش...دلم واسش خیلی تنگ شده بود....هنوز نمی دونم خانوادش اطلاعی پیدا کردن یا نه...اما تنهایی برای اون خیلی بده....من دوست تنهایی بودم اما اون که نبود....تنهایی واسه بیشتر آدما سخته اما برای بعضی ها مثل من، مثل یه رفیق و دوسته...من از بچگی تنها بزرگ شدم.همه تنهام گذاشتن و رفتن و فقط از خودشون برای من خاطره به جا گذاشتن.وقتی می خواستم از خونه خارج شم، تصمیم گرفتم برای عادت نا مه ای بنویسم..با اینکه من و اون ارتباط چندانی نداشتیم اما بازم خوب بود که بدون تنهایی من و تنها نذاشت.کار نامه که تموم شد راه افتادم.. .یه روز سرد زمستونی.خورشید توی آسمون بود اما جونی نداشت...مثل من که یه آدم بی جون بودم.روی برف ها جاپاهای زیادی بود.یاد شب قبل افتادم....بغض ته گلومو گرفت اما اجازه ی گریه به خودم ندادم. وقتی رسیدم بیمارستان خبری از خانواده ی عرشیا نبود.پلیس اومد و ازم سوالایی پرسید و رفت.خیلی نگران حال عرشیا بودم...با اینکه خیلی وقت بود همدیگرو میدیدیم اما تازه اون موقع فهمیدم که چقدر دوسش دارم اما حالا..... تصمیم گرفتم تا اومدن خانوادش اونجا بمونم اما انقدر وضع روحی و جسمی خودم بد بود که از هوش رفتم........ وقتی به هوش تومدم یه پرستار بالا سرم بود و داشت سرممو چک می کرد...ازش حال عرشیا رو پرسیدم. _بهتره نگران حال خودت باشی دختر جون...کسایی که باید بالا سرش باشن هستن...نگران نباش _ممنونم وقتی رفت به بیرون نگاه کردم...دلم واسه خودم می سوخت.توی حال و هوای خودم بودم که در باز شد و خانومی وارد اتاق شد. _ تو همونی هستی که پسر من و بد بخت کرده؟ _بله؟؟!!!!! _تو خجالت نمیکشی ،چشم سفید بی همه چیز....چرا دست از سره پسره من بر نمی داری؟؟هان؟؟؟یه بار واسش لوس بازی درآوردی و بلا سره خودت آوردی و آویزون اون شدی....اونو بیچاره کردی...دیگه از جونش چی میخوای؟ با کمال ناباوری گفتم: _ببخشید شما مادر عرشیا هستید؟ _اسم پسر منو نیار کثافت....فکر کردی منم مثل اون خرم ....بند و بساتتو جمع کن.... _ اما ...اما شما...شما دارید اشتباه می کنید!!!! وقتی این حرف رو زدم...جای دستی گونه هامو سرخ کرد.هیچ حرفی نزدم...نه اشکی...نه آهی!!!مادرش با تمام نفرت نگاهم کرد و برای آخرین بار گفت: _ پای کثیفتو از زندگی پسر من بیرون می کشی..دختره ی دیوانه ی بی همه کس!!!!!!!!!!!! حرفا شو گفت و رفت...بدون اینکه حرفای من رو بشنوه.هنوز جای دستش رو روی صورتم احساس می کردم...توی دلم غوغایی بود اما در ظاهر............ همون روز تصمیم گرفتم عرشیا رو ترک کنم...مادرش راست می گفت...من مزاحم زندگی پسرش بود...من یه دختر بی همه کس بودم...من هیچ چیز نیستم...آره.بعد از اون اتفاقی که واسه ی من افتاد رفتار عرشیا هم با من عوض شد...خوب شد، مهربون..مثل یه برادر...با اینکه دوسش داشتم اما هیچ وقت چیزی به زبونم نیاوردم...اگرم می گفتم اون من و دوست نداشت.مادرش هم راست می گفت...از وقتی اون اتفاقا افتاد تمام فکر عرشیا به چیزه دیگه ای بود اما مادرش فکر می کرد این موضوع من هستم. حالم که خوب شد از بیمارستان خارج شدم.تصمیم گرفتم. تنها چیزی که از عرشیا پیشه منه یه دفتره.وقتی رسیدم خونه گریه امونم نداد و قطرات اشک از روی صورتم پایین می افتادن ، وقتی قطره های اشک به جایی می رسید که مادر عرشیا زده بود، می رسید صورتم از درد می سوخت...انقدر درد داشت که سعی کردم دیگه گریه نکنم اما نمیشد.دیگه خبری از عادت نبود فقط یک نامه روی آیینه: تا که بودیم و نبودیم کسی کشت مارا غم بی هم نفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقع که افتاد و شکست حالا دیگه تنها بودم.بدون هیچ کس.دفتر عرشیا رو برداشتم.میخواستم برای آخرین بار براش بنویسم...بن.یسم که مادرش چی کار کرد اما نه این بچه بازی بود.آخرین نوشته اینطور آغاز شد: سلام عرشیا البته بهتره بگم خداحافظ.... نمی دونم باید از چی شروع کنم...نمی دونم باید چی بگم..معلوم نیست داستان من از کجا شروع شد و به کجا ختم میشه. نامه رو این طور شروع می کنم خدا نگهدارت امیدوارم حالت خوب باشه و هر جا هستی دلت شاد باشه، نمی دونم دفترت به دستت می رسه یه نه، می خونیش یا نه اما امیدوارم حداقل بخت با من یار باشه و این اتفاق بیفته. عرشیا نمی دونم چی تو چشمای من دیدی...تا کجایی این چشما رو دیدی...به چشمه ی درد م رسیدی یا نه ....نمی دونم فهمیدی که دوست دارم با نه اما می خوام برای اولین بار و آخرین بار بگم عرشیا دوستت دارم و خواهم داشت امیدوارم هرجا که هستی و خواهی بود سالم و موفق باشی خداحافظ گریه امونم نداد...دیگه درد صورتمم مهم نبود.دفترو بستم.دیگه هیچ چیزی برام نمونه بود...نه تنهایی ...نه عادت ... ونه هیچ کس دیگه ای.... زندگی بی معنا سخته.وقتی کسی نداشته باشی که انتظارتو بکشه ، وقتی کسی رو نداشته باشی که اشک های رو گونتو پاک کنه...وقتی کسی رو نداشته باشی که تکیه گاهت باشه....زندگیت بی معنا میشه.مثل زندگی من. زندگی منم تمام شد.با حرف یه مادر که نگران حال بچه اش بود. فردای صبح همان روز،دفترو برداشتم و بردم بیمارستان.پرستار گفت که به هوش اومده و الانم تنهاست و می تونم ببینمش اما بهتر بود که تمام خاطرات برای همیشه در گوشه ای از ذهن زیر سلول های خاکستری دفن شن.دوست داشتم برای آخرین بار بهش نگاهی کنم اما افسوس که..... دفتر و دادم به پرستار و ازش خواهش کردم که دفتر و یواشکی بده به عرشیا. توی راه خونه....... گریه می کردم اما بی صدا...سرم پایین بود و به آسفالت زمین خیره شده بودم.خاطرات مثل فیلم سینمایی شروع می شدن و وقتی به آخر می رسید ، دوباره تکرار می شد. توی تاریکی شب برف ها زیر پام له می شدند.صدای تاپ تاپ قلبم و به وضوح می شنیدم.به خیابونی رسیدم که اولین بار با عرشیا رو در رو شدم.وایستادم و نگاه کردم....اونم وایستاده بود و به من لبخند می زد. دلم گرفت و گریه ام دوباره شروع شد. _دیدی بی معرفتم.....تنهات گذاشتم..ببخشید عزیزم لبخند زد _چرا باهام حرف نمی زنی؟؟؟باهام قهری؟ دستاشو باز کرد. _بیام بغلت، بغلم می کنی؟ سرشو تکون داد. خوشحال شدم.بغضمو قورت دادم.رفتم سمتش...لبخند می زد.تو چشماش نگاه کردم. _عرشیا دوست دارم که...................... صدای ترمز ماشین....... حالا تو بغلش بودم....گریه می کردم....سفت بغلش کردم. _عرشیا دیگه تنهات نمیزارم....توام منو تنها نزار جسم بی جون دختری روی برف های خون آلود زمین بود.همه دورش جمع شده بودن.بعضیا با وحشت نگاه می کردن و بعضی از سره ترحم گریه می کردن.اما حالا دیگه دخترک نبود.....دیگه نبود تا ببینه که مردم چطور نگاهش می کنن...دیگه نبود تا با تنهایی محبوبش شب ها جشن غم بگیره...دیگه نبود تا باعادت نا آشنا شب رو صبح کنه.....دیگه نبود تا عشقشو از دو چشم گیرا پنهان کنه... اون رفت و خاطرات رو با خودش برد.... بهار.... سر قبری پسر جوانی تنها نشسته بود و به عکسی که داخل قاب بود با حسرت نگاه می کرد..... اشک از چشماش اروم پایین می یومد و سنگ قبر و خیس می کرد. دفتری که در دست داشت تنها خاطره ی بود از تنها عشقش....عشقی که توی دو چشم دید....دو چشمی که جزدرد و غم و تنهایی چیزه دیگه ای نداشت...چشمایی که همیشه از اشک خیس بود به عکس نگاه کرد....عکس داخل قاب لبخند به لب داشت...زندگی بی معنا تمام شد و او هم از بند اسارت تنهایی رها شد.... سنگ خشک قبر حالا از اشک خیس بود.دیگه چیزی از اون دو چشم گیرا باقی نموند جز یک عکس و دفتری از یک دنیای پاک..... توسط E
|
|
|