|
روز ها میومدن و می رفتن اما انگار تنهایی دیگه اون تنهایی من نبود.اخلاق و رفتارش کم کم داشت عوض می شد می خواستم کاری کنم اما .....یه روز صبح که از خواب بلند شدم دیدم تنهایی نیست.ترسیدم.یعنی دوست من رفته بود؟؟!! تنهایی رفته بود و ترس به جاش اومده بود.با ترس از قبل آشناییت داشتم اما اصلا ازش خوشم نمی یومد .خنده دار بود که رفیق چندین ساله ام اینطوری پریدو جاشو به یه تازه وارد داد.تنهایی هم رفیق نبود، رفیق نیمه راه بود.از ترس می ترسیدم.نه آشنائیت خاصی باهاش داشتم و نه ازش خوشم میومد.تو صورتش ترس و وحشت و اضطراب و دلهره به چشم می خورد.نمی تونستم تحمل کنم.با این دوست ترسناک زندگی برام جز ترس چیز دیگه ای نخواهد داشت.لباس هامو برداشتم و رفتم دنبال تنهایی.از این کوچه به اون کوچه.....از این خیابون به اون خیابون! گیج شده بودم.هیچ جایی برتم آشنا نبود و ترس دنبالم .شده بود دنبال بازی! من دنبال تنهایی و ترس دنبال من..!! از صبح تا عصر این ور و اونور و گشتم.تنهایی رو صدا زدم اما اثری از اون یار همیشگی نبود.توی دلم از تنهایی سراغ گرفتم اما اون جوابی جز آه برای من نداشت.دوباره از یک رفیق خوردم.اما این دوسته من فرق می کرد.ناراحت بودم.می خواستم یه گوشه بشینمو برای خودم زار بزنم اما مگه می شد.همینطوری انگشت نما بودم.با بغض تو خیابون راه می رفتم و تو دلم تنهایی رو صدا می کردم.اما اون نبود و منو برای همیشه تنها گذاشته بود.هوا دیگه تاریک شده بود .دلم گرفت.تاریکی نشونه ای از تنهایی من بود اما حالا برام مثل یک ترس شده بود! یک وحشت بزرگ.....و یک کابوس!!حال خوشی نداشتم.دیگه نا امید شده بودم اما الکی به خودم امیدواری می دادم و می گشتم.دوست نداشتم بدون تنهایی برم خونه.دیگه آخرین دوری بود که دنبال تنهاا می گشتم.فردا هم میام.با ترس نگاه می کردم که چشمم به غریبی آشنا افتاد.یک پسر که آشنا بود..در چهره اش ناگهان صورت تنهایی رو دیدم اما یهو صورت تنهایی ام محو شد...! عرشیا بود.پسر هم محلیمون.با دوستاش روی زمین نشسته بود.اول هیچکدوم متوجه من نشدند اما یکی از دوستاش منو دید و شروع کرد به سوت زدن! من صد برار حالم ترسیدم.خواستم جیغ بکشم که اون چشم ها بهم اجازه ندادن.داشت منو نگاه می کرد.یکی از دوستاش گفت: _ سلام خانومی! کجای میری؟ یکی دیگه گفت: _هی بچه ها چه ترسیده......! بیاین اذیتش کنیم. من که حسابی کفری شده بودم و ترسم هم با اون قاطی شده بود با صدایی لرزان و عصبی گفتم: _ ساکت شو! گفت: _ اگه نشم چی کار می کنی کوچولو؟ حالا نوبت اون بود.طرف دوستشو گرفت و گفت: _آره....مثلا می خوای چی کار کنی؟ صداش می لرزید اما چرا.....با نگاهش می خواست چیزی بگه اما ..... با صدایی وحشت زده و عصبانی گفتم: _ یه کاری می کنم که نتونی از جات بلند شی! گفت: _ به به !! عجب خانوم شجاعی! من از خانم های شجاع خوشم میاد.حالا بیا ببینم... دوست دارم ببینم چی کار می خوای کنی؟ داشت می یومد جلو.دستم از سرما عرق کرده بود.چیزی توی دست من بود.اما من که چیزی نداشتم!! به این موضوع توجه نکردم.یعنی نمی تونستم توجه کنم در اون حال!! اصلا!! صدایی با ترس گفت: می شمارم بعد........ می خواستم گریه کنم.تنهایی رو می خواستم اما نبود.با شماره های معکوس، قدم های اونم نزدیک تر می شد .چهار........سه.....نه، نمی خوام.....دو ....و.....یک! عرشیا نزدیک من بود.اما…اما....اتفاقی برای اون نیفتاد......اما.....دست من به سمت اون نرفت بلکه.....بلکه دستم خودم رفت و چیزی مثل گرگ منو درید....... در آخرین لحظات وحشت هم محو شد.اون هم رفت.هیچ کس دیگه ای نبود......صورت عرشیا از خون شکم دریده شده ی من سرخ شده بود و جای اون آرامش همیشگی وحشت در صورتش بود.حالا ترس مال اون بود.دوستاش باور نمی کردند و همشون فرار کردند.رفتن و تنهاش گذاشتن! مثل دوستای من.... با درد زیاد گفتم: برو.... اما اون واستاده بود و من و نگاه می کرد.تو چشماش چیز عجیبی دیدم.مثل برقی بود که ظاهر شد . یهو رفت! اما اون نرفت بلکه من رفتم.نمی دونم کجا! اما تاریکی مطلق و شایدم تنهایی مطلق! سیاهی که من رو دربرداشت و هم حس خوبی بود هم حس بدی ! انگار بوی تنهایی می یومد اما مثل اینکه فکرم اشتباه بود.چون این تاریکی مطلق دیری نپایید که جاشو به نور سفیدی دارد که چشم رو می زد و من رو کور می کرد..... ادامه دارد......
سلام به دوستای عزیزم که بهم لطف دارن.فقط می خواستم درباره این پست و پست های بعدی خدمتتون عرض کنم که این یک داستان به نوشته خودم.توش مشکل زیاده.خوشحال میشم این مشکل ها رو برام کامنت کنید و نظرتون رو بهم بگید.با تشکر E قسمت اول تمرکز کن......آهان حالا بهتر شد.....چقدر بهت می گم حرفمو گوش بده.....هی هی مواظب باش نیوفتی زمین... اینا حرفایی بود که یه دوست همیشگی بهم می گفت تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم و راحت تر روی پاهام روی جدول راه برم. سال هاست وضع همینه یعنی سال هاست که باهاش دوستم.دوسته خوبیه اما بعضی وقتا بهش شک می کنم اما بازم بهترین دوستمه. واسه من تنهای، احمق !! در حالی که تلاش می کردم تا تمرکز کنم به کارهاش و راه رفتنش روی جدول دقت می کردم و از اون تقلید می کردم.باهاش حرف می زدم.از این ور اون ور می گفتم و باهاش می خندیدم اما در پس این خنده ها همیشه غمی بود که در باطن من پنهان بود. _ حالا درست شد؟ _آره، خیلی بهتره اما بازم دقت کن....ببین همینطور که باهاش حرف می زدم به اطرافم نگاه می کردم و مثل همیشه نگاه هایی متعجب به دنبال من و اون بود.نگاه هایی که همیشه با خود نگرانی برای من داشت اما چی می تونستم بگم ؟ هیچ وقت اون خاطره مسخره رو یادم نمیره که چطور اون پسره ی پرو با تمام گستاخی به سمت من اومد و شروع کرد به ادا در آوردن.اونم ادای من ...... من که از تعجب شاخ درآورده بودم به سمت دوستم نگاه کردم.مثل همیشه می خندید و می گفت: بیا بریم... بیچاره حالش بده!!! منم برای این بیشتر از این مضحکه ی مردم نشم راه خودم و گرفتم و رفتم.اما من نمی فهمیدم که چرا؟؟ دلیل این مسخره بازی ها چیه؟ همیشه سوال های مختلفی از تنهایی می پرسیدم اما اون همیشه از جواب دادن به من عاجز بود و این بدترین چیزش بود. هیچ وقت با من حرف نمی زد بلکه با ذهنش با من ارتباط برقرار می کرد. ذهن اون با ذهن من...خیلی جالبه.نه؟ اما بعضی وقت ها انقدر از دستش کفری می شدم که دوست داشتم خفه اش کنم اما مگه یه دوست با دوست خودش این کارو می کنه؟ آره می کنه اما به طور غیره مستقیم. درست مثل دوست های من.از وقتی همشونو ترک کردم تنهایی رو پیدا کردم.تنهایی که سال هاست دوست من.باهام حرف نمی زنه اما بازم همون ارتباط ذهنی واسم کلیه. اما این دوسته من از وقتی اومد خیلی چیز هارو از من گرفته...زمان...زندگی...ع..ع...ع...شق...اییییییییییی...چه کلمه مسخره ای. یه بار عاشق شدم اما نمیدونم شدم یا نه؟؟ یکی دیگه از چیزیایی که از دست دادم عقلم بود.نه نمی گم دیونه شدم فقط خودمو زدم به دیونگی....اونم چه حالی داره!!!! بعضی وقت ها حس میکردم کسیو دوست دارم.می دونستم کیه اما نمی خواستم قبول کنم.یعنی ممکن نبود من همه چیزو دادم پس هیچ علاقه ای در کار نیست به جز یک توهم.میدیدمش و از روی دیونگی دستام سرد میشد..... اما واسه من همیشه این موضوع هم عجیب بود هم جالب هم خطرناک بود هم بی خطر..... صورت اون کس هیچ وقت منو تنها نمی ذاشت.توی خواب، بیداری و رویا و حقیقت!!! واسم جالب بود که چرا من اونو همه جا میبینم اما نمی دونستم این سوال رو از کی بپرسم .تنهایی که هیچ وقت نمی تونست بهم جواب بده و....و...من کسی رو به جز تنهایی نداشتم.... ادامه دارد.....
|
About![]()
وقتی که من عاشقش بودم ،اون دوستم نداشت
Home
| |||||
| |||